1 هر شب به سر کوی تو آیم به فغان باشد که کنی درد دلم را درمان
2 گر بر در تو بار نیابم، باری از پیش سگان کوی خویشم، بمران
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر که در بند زلف یار بود در جهانش کجا قرار بود؟
2 وانکه چیند گلی ز باغ رخش در دلش بس که خار خار بود
1 جانا، نظری، که دل فگار است بخشای، که خسته نیک زار است
2 بشتاب، که جان به لب رسید است دریاب کنون، که وقت کار است
1 امروز مرا در دل جز یار نمیگنجد تنگ است، از آن در وی اغیار نمیگنجد
2 در دیدهٔ پر آبم جز یار نمیآید وندر دلم از مستی جز یار نمیگنجد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به