1 خواستم از صاحب مطبخ حساب بره کان کشت و سه پایه را برد
2 گفت بر رسم فداکان سود تست حشو آن همسایه بی مایه برد
3 پیه و کرده حاجی سقا گرفت شیردانرا گنده پیر دایه برد
4 گفتمش دلرا کجا بردی که نیست گفت دلرا دختر همسایه برد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 مست عشقم ز خرابات میارید مرا تا ابد بر در میخانه گذارید مرا
2 باده پاک روان پیش من آرید دمی آخر از پاکروان چند شمارید مرا
1 از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا با دگر کس آشنایی خوش نمی آید مرا
2 گویی ام رو زین در وسلطان وقت و خویش باش بعد سلطانی گدایی خوش نمی آید مرا
1 عاشقان دردش طلب دارم مرا همدرد کیست آنکه دارد در غم او جان غم پرورد کیست
2 ای که گرم و سرد عالم هر دو نیکو دیده ای گو یکی چون من به اشک گرم و آه سرد کیست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به