1 هرچند کمر به جستجو باید بست آسان نتوان قرب حق آورد به دست
2 مقراض ز ترک دو جهان میباید کز خویش توان برید و با او پیوست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 در راه تا رود ز من آن نازنین جدا دستش جدا عنان کشد و آستین جدا
2 چون بر نشان پای تو مالم رح نیاز نتوان چو سایه کرد مرا از زمین جدا
1 لذت شادی نداند جان چو با غم خو گرفت دشمن عیدست هر دل کو به ماتم خو گرفت
2 دایم از جام بلا زهر هلاهل میکشد کی لب عاشق به آب خضر و زمزم خو گرفت؟
1 سیری نپذیرد از هوس نفس دلیر عشق است به طعمهای رضامند چو شیر
2 افتد هوس از کار و تسلی نشود طفل از بازی مانده توان یافت، نه سیر
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به