1 تا کی چو گل از هوا مشوش باشیم؟ چند از پی آبرو در آتش باشیم؟
2 چون جان عزیز ما به دست قدر است تن را به قضا دهیم و دلخوش باشیم
اولین نفری باشید که نظر میدهید ✨
1 چشمه چشم من از سرو قدت یابد، آب رشته جان من از، شمع رخت دارد، تاب
2 تشنه لب گردد سراپای جهان، گردیدم نیست سرچشمه، به غیر از تو و باقی است، سراب
1 چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آب رویت از آتش اندیشه دل یابد تاب
2 چشم مست تو که بر هر طرفی، میافتد بر من افتاد، زمستی و مرا کرد خراب
1 باز جانم، هدف تیر کمان ابرویی است که کمان غم عشقش، نه به هر بازویی است
2 دل من، تافته طره مشکین زلفی است جانم آویخته سلسله گیسویی است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به
دیدگاهها **