1 ز بیمهریّ او، داغم چراغ مردهای دارد گل حسرتکشی، نه خوردهای، نه بردهای دارد
2 نه تنها صرصر فریاد من، شوریده صحرا را چو دریا چشم پرشورم، نمکپروردهای دارد
3 به خاک من گذر کن، تا ببینی لالهزاری را مزار خشک زاهد، سبزهٔ پژمردهای دارد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای نام تو زینت زبانها حمد تو طراز داستانها
2 تا دام گشاد، چین زلفت افتاد خراب، آشیانها
1 غم چو در سینه لنگر اندازد دیده در موج خون در اندازد
2 ز غبار دلم، قضا وقتیست طرح دنیای دیگر اندازد
1 بی باده سیه مست، شب از یاسمن کیست؟ فیض سحر از سینهٔ گل پیرهن کیست؟
2 نظّاره، خیال کِه در آغوش کشیده ست؟ حیران نگهی، آینه دار بدن کیست؟
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به