1 گفت با مجنون شبی لیلی براز کای بعشق من ز عقل افتاده باز
2 تا توانی با خرد بیگانه باش عقل را غارت کن و دیوانه باش
3 زانک اگر تو عاقل آئی سوی من زخم بسیاری خوری در کوی من
4 لیک اگر دیوانه آئی در شمار هیچکس را با تو نبود هیچ کار
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 گفت بوسعد آن امام ارنبی مجلسی میگفت از قول نبی
2 ره زده از در درآمد قافله ترک کرده حج دلی پر مشغله
1 روی تو شمع آفتاب بس است موی تو عطر مشک ناب بس است
2 چند پیکار آفتاب کشم قبلهٔ رویت آفتاب بس است
1 بر درد تو دل از آن نهادم کان درد برای جان نهادم
2 از مال جهانم نیم جان بود با درد تو در میان نهادم
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به