1 گفت فیاض خان والا شان خنجر آن خدیو نیکو نام
2 آن بود بحر و بحر بی پایان این نهنگ و نهنگ خون آشام
3 باد آن را ز لطف حق دائم باد این را زیمن بخت مدام
4 خون بدخواه نامراد خضاب سینهٔ خصم کج نهاد نیام
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیدا عیان شد رشحهٔ خون از شکاف جوشن دارا
2 دم روحالقدس زد چاک در پیراهن مریم نمایان شد میان مهد زرین طلعت عیسی
1 دو چشمم خون فشان از دوری آن دلستانستی که لعلش گوهرافشان، سنبلش عنبر فشانستی
2 چسان خورشید رویت را مه تابان توان گفتن که از روی تو تا ماه از زمین تا آسمانستی
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به