1 گل فیض از ریاض حسن زاهد چیدنی دارد چرا می پوشی از حق چشم، باطل دیدنی دارد
2 که با چشم سخن گویت تواند بود همدستان سرت گردم زبان ناز هم فهمیدنی دارد
3 گره بیگانه است از جبههٔ گل شوخ من واشو چه گفتم غیر یک قربان شوم رنجیدنی دارد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 لایق نبود کینهٔ چرخ اهل صفا را معذور توان داشتن این بی سر و پا را
2 دولت نتوان یافتن از پهلوی خست هرگز نکند کس به مگس صید هما را
1 گل با سر بازار بسنجد چو چمن را بازر به ترازو ننهد خاک وطن را
2 بر سرو، نسیم سحری برگ گل افشاند بنگر به گلستان دم طاووس چمن را
1 چنین در خاک اگر باشد تپش جسم نزارم را زند بر شیشهٔ چرخ برین سنگ مزارم را
2 نه تنها درد حرمان تو روزم را سیه دارد چو داغ لاله در خون میکشد شبهای تارم را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به