فضل حق می‌دهدم هردم از این می جامی از عمادالدین نسیمی

عمادالدین نسیمی

عمادالدین نسیمی

عمادالدین نسیمی

فضل حق می‌دهدم هردم از این می جامی

1 فضل حق می‌دهدم هردم از این می جامی که ندارد چو ابد مستی او انجامی

2 شرح اسرار تجلی تو ز فرعون مپرس کآتش انی اناالله نداند خامی

3 صبح و شامم همه با زلف و رخت می گردد کو مبارک تر از این صبح و نکوتر شامی

4 دور حسنش ابدی گشت و نباشد من بعد خالی از مهر رخش در همه دور ایامی

5 (خال مشکین لبش دانه زلف است آری هست بر هر ورق چهره کماهی دامی)

6 آن که شد مست می عشق رخش در همه حال با وی است ار چه بود همدم دردآشامی

7 از تویی تا به خدا یک نفس است ای سالک! بر سر خویش نه از شش جهت خود گامی

8 (بجز آن دل که رسد از رخ و زلفش به خدا کی دلی دید مرادی و گرفت او کامی؟)

9 زلف مشکین دلارام من آرام دل است بی سر زلف دلارام که دید آرامی؟

10 مست فضل است نسیمی و بر این معنی دال هست از هر طرف روی تو ضاد و لامی

عکس نوشته