1 گلستانی و ما مستان بویی چه باشد گر بیابم آرزویی
2 چو از روی تو محروم است چشمم سحرگه با صبا بفرست بویی
3 میان ما چو پیوندیست جانی فراغت دارم از هر ماهرویی
4 مراد خضر چون آب حیات است به چشمش در نیاید آب جویی
1 اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد
2 نباید این چنین ماهی برون از هیچ خرگاهی نظیرش گر همیخواهی مگر در حور عین باشد
1 فتنه از بالای تو بالا گرفت شهر از آن رفتار خوش غوغا گرفت
2 صانع از روی تو شمعی برفروخت آتشی زان شمع در دلها گرفت
1 تورا چیزی ورای حسن و آن هست نپندارم نظیرت در جهان هست
2 از آن دادن نشان، کار زبان نیست ولی در گفت و گویم تا زبان هست