1 دل را تو همه جگر دهی افسوس است خود را همه درد سر دهی افسوس است
2 واین عمر که مایهٔ حیات ابدی است بیهوده به باد بردهی افسوس است
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر کاو زحقیقت وجود آگاه است با او سخن دراز بس کوتاه است
2 در عالم امر شرع شاهنشاه است وین جمله برون زپردهٔ این راه است
1 آنجا که صفای دل بود دایهٔ عیش برسود بود مدام سرمایهٔ عیش
2 افسوس که کار خلق جایی نرسید کز مایهٔ غم شوند همسایهٔ عیش
1 ای خالق هر توانگر و هر درویش می سازی کار هر یک از اندک و بیش
2 از لطف و کرم ساخته کن کار جهان کز صنع تو یک ذرّه نگردد کم و بیش
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به