گوهر کش این علاقه در از جامی هفت اورنگ 37

گوهر کش این علاقه در

1 گوهر کش این علاقه در زان در کند این علاقه را پر

2 کان هودجی مراحل ناز وان حجلگی عماری راز

3 آهوی شکارگیر شیران تاراجگر دل دیران

4 مجنون کن زیرکان دانا آسیب توان صد توانا

5 چون بارگی از حرم برون راند حادی به حدی گری فسون خواند

6 هر کعبه روی به قصد منزل می راند به صد شتاب محمل

7 از حی ثقیف نازنینی خورشید رخی قمر جبینی

8 بر دور رخش خط معنبر بر ماه ز شک بسته چنبر

9 در خاتم مهتریش انگشت سردار قبیله پشت بر پشت

10 آثار غنایش از حد افزون نی کوه ازو تهی نه هامون

11 آن کیسه تهی ز گنج پاشیش وین پر ز حواشی و مواشیش

12 با محمل او مقابل افتاد زان جا هوسیش در دل افتاد

13 بر پرده محملش نظر داشت بادی بوزید و پرده برداشت

14 در پرده چه دید آفتابی بل کز رخش آفتاب تابی

15 زلفین نهاده بر بناگوش کرده شب و روز را هم آغوش

16 ابروش پی هزار سرکش انداخته نعل ها در تش

17 چشمش به نگاه جاودانه نیرنگ فریب جاودانه

18 نوشین دهنش چو گشته خندان بگشاده گره ز جان به دندان

19 شسته ذقنش به آب غبغب لوح ادب دو صد مؤدب

20 چون دید ز پرده روی آن ماه رفت آگهیش ز جان آگاه

21 شد مرغ دلش شکاری عشق و افتاده ز زخم کاری عشق

22 بیچاره شده ز عشقبازی دربست میان به چاره سازی

23 چون بود ز چاره رای او سست در چاره گری میانچیی جست

24 هر چند که مرد چاره داند کی چاره کار خود تواند

25 دور است به پیش دانش اندیش از کارد تراش دسته خویش

26 دلاله کند به چاپلوسی آراسته مجلس عروسی

27 گر وی نبود کجا شود شاد از وصل عروس جان داماد

28 آورد به دست کاردانی افسون سخنی فسانه خوانی

29 پیری که به نکته های دلکش دادی صلح آب را به آتش

30 پیش پدر ویش فرستاد دعوی ها کرد و وعده ها داد

31 گفتا به نسب بزرگوارم چون تو نسب بزرگ دارم

32 در جاه و جمال کس چو من نیست در مال و منال کس چو من نیست

33 هر چیز طلب کنی بیارم در پای تو ریزم آنچه دارم

34 وادی وادی ز میش تا بز با چوپانان راد گربز

35 از اشتر و اسب گله گله خادم نر و ماده یک محله

36 سیم و زری از شمردن افزون وز کفه وزن نیز بیرون

37 مملوک توام فسانه کوتاه العبد و ماله لمولاه

38 هستم به قبول بندگی بند داماد نیم تو را و فرزند

39 گر زانکه کنی قبول خود خوش یک خوش چه سخن بود که صد خوش

40 ور نی نتوان به زر کشیدن یک ذره قبول دل خریدن

41 چون شد پدرش ز خوان آن پیر زین طعمه پاک چاشنی گیر

42 آن تازه جوان پسندش افتاد بی تاب و گره به بندش افتاد

43 گفتا که جمال او ندیده فرزند من است و نور دیده

44 شد خاطر بی قرار ساکن بر دادن این مراد لیکن

45 با آنکه خلل پذیر نبود از مشورتی گزیر نبود

46 رفت و طلبید مادرش را آن قدرشناس گوهرش را

47 با او ز دگر کسان یگانه این راز نهاد در میانه

48 او نیز به این سخن رضا داد وین داعیه را به سینه جا داد

49 گفتا که مناسب است و لایق این کار به حال هر دو عاشق

50 لیلی چو به این شود هم آغوش از یار کهن کند فراموش

51 مجنون چو ازین خبر برد بوی در آرزوی دگر کند روی

52 ما هم برهیم در میانه از گفت و شنید این فسانه

53 لیکن چو به لیلی این سخن گفت ز اندیشه دلش چو زلفش آشفت

54 از شعله این غمش جگر سوخت رنگ سمنش چو لاله افروخت

55 برگ گلش از گلاب تر شد جیبش ز سرشک پر گهر شد

56 دامن ز خیال خود برافشاند سرگشته به حال خود فرو ماند

57 نی تاب خلاف رای مادر بیرون شدن از رضای مادر

58 نی طاقت ترک یار دیرین سر تافتن از قرار دیرین

59 دختر که بود به پرده شرم سیراب گلش ز آب آزرم

60 با مادر و با پدر چه گوید بیرون ز رضایشان چه جوید

61 لیلی که درین حدیث جانکاه می برد به سر به گریه و آه

62 نگشاد دهان به چاره کوشی گفتند رضاست این خموشی

63 دادند به خواستگار پیغام تا در پی این غرض زند گام

64 دلداده چو این پیام بشنید کار دو جهان به کام خود دید

65 سود افسر فخر بر ثریا بودش همه کارها مهیا

66 چون چهره خود عروس خاور پوشید به طره معنبر

67 گردون به سپند مجمر افروخت مجلس به چراغ مه برافروخت

68 آرایش مجلس طرب کرد اشراف قبیله را طلب کرد

69 هر یک به مقام خود نشستند مه را به ستاره عقد بستند

70 باران ز پی نثار آن عقد چندین طبق از زر و گهر نقد

71 قومی به نثار زرفشانی جمعی به شمار زر ستانی

72 کف های توانگران درم ریز دامان تهی کفان درم خیز

73 آن برده به زر ده دهی مشت وین کرده قراضه چین ده انگشت

74 خلقی همه شاد غیر لیلی خندان به مراد غیر لیلی

75 داماد چو دید کان نواله کردند به کام او حواله

76 شد خوش کش ازان حواله بهر است غافل که در آن نهان چه زهر است

77 مرغی بپرید از آشیانه بنشست به خاک بهر دانه

78 دید آمده دانه ای پدیدار چون برد به سوی دانه منقار

79 از پرده خاک دام برجست وز حلقه تنگ حلق او بست

80 چون از شب عقد رفت یکچند با جان و دلی بس آرزومند

81 آمد پی آن مه حصاری آراسته چون فلک عماری

82 بردش سوی خانه با صد اعزاز بنشاند به صدر حجله ناز

83 لیلی به هزار عز و تمکین در مسند ناز یافت تسکین

84 آورد چو ماه در زمین رو نگشاد گره ز طاق ابرو

85 از خنده ببست درج گوهر وز گریه گشاده لؤلوی تر

86 وان تشنه جگر ستاده از دور بر آب نظر نهاده از دور

87 نی صبر کشیدن تف و تاب نی رخصت گرد گشتن آب

88 روزی دو سه چون به صبر بنشست شوق آمد و پشت صبر بشکست

89 شد همبر نخل راستینش زد دست هوس در آستینش

90 زد بانگ که خیز و دور بنشین زین تازه رطب صبور بنشین

91 زین نخل کسی رطب نچیده ست چیدن چه سخن رطب ندیده ست

92 خوش نیست ز ناشکسته شاخی میدان هوس بدین فراخی

93 آن کس که فگار خار اویم دلخسته در انتظار اویم

94 صبر و دل و دین فدای من کرد جان را هدف بلای من کرد

95 در بادیه از من است دلتنگ در کوه ز من زند به دل سنگ

96 آهو به خیال من چراند جامه به هوای من دراند

97 از زهر فراق من جگر پاک از اشک گوزن جسته تریاک

98 از من نفسی نبوده غافل وز من به کسی نگشته مایل

99 یک بار ندیده سیر رویم گامی نزده دلیر سویم

100 راضیست به سایه ای ز سروم خرسند به پری از تذروم

101 زان سایه نکردمش سرافراز وین پر سوی او نکرد پرواز

102 پیمان وفای اوست طوقم غالب به لقای اوست شوقم

103 چون با دگری درآورم سر وز وصل کسی دگر خورم بر

104 در حالت او و من نظر کن وین وسوسه را ز دل به در کن

105 مغرور مشو به حشمت خویش می دار نگاه عزت خویش

106 سوگند به صنع صانع پاک اعجوبه نگار تخته خاک

107 کت بار دگر اگر ببینم دست آورده به آستینم

108 بر روی تو آستین فشانم بر فرق تو تیغ کین برانم

109 بر کین تو گر نباشدم دست خود دست به کشتن خودم هست

110 خود را بکشم به تیغ بیداد وز دست جفات گردم آزاد

111 بیچاره چو این وعید و سوگند بشنید ازان لب شکرخند

112 دانست که پای سعی کند است وان ناقه بی زمام تند است

113 چون بود به دام او گرفتار وز بیم مفارقت دل افگار

114 ناچار به درد و داغ او ساخت با بوی گلی ز باغ او ساخت

115 هر لحظه ز وصل فرقت آمیز وز راحت های محنت انگیز

116 بیخ املیش کنده می شد صد ره می مرد و زنده می شود

117 تا بود همیشه کارش این بود سرمایه روزگارش این بود

118 وان روز که مرد هم بر این مرد زاد ره آن جهان همین برد

عکس نوشته
کامنت
comment