1 ز بی برگی، ره الفت دلم بر دوستان بندد چمن پیرا، ره گلزار را فصل خزان بندد
2 سخن بیگانه باشد، بزم الفت آشنایان را به هم چسبید چون لب، راه گفتار زبان بندد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 غم چو در سینه لنگر اندازد دیده در موج خون در اندازد
2 ز غبار دلم، قضا وقتیست طرح دنیای دیگر اندازد
1 ای نام تو زینت زبانها حمد تو طراز داستانها
2 تا دام گشاد، چین زلفت افتاد خراب، آشیانها
1 بی باده سیه مست، شب از یاسمن کیست؟ فیض سحر از سینهٔ گل پیرهن کیست؟
2 نظّاره، خیال کِه در آغوش کشیده ست؟ حیران نگهی، آینه دار بدن کیست؟
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به