1 از خواب سیه روز تو، چون شب خیزد؛ چون شب، ز غمت یار بش از لب خیزد!
2 گوید: یا رب، یا رب او هر که شنید؛ از یک یار ب، هزار یا رب خیزد!
1 ز دشمنی بمنت، روزگار نگذارد که ظلم گلچین، گل را بخار نگذارد
2 تو ساده لوحی و، اغیار در کمین که تو را کنند رام، مگر روزگار نگذارد
1 چون صبر ز جور تو ستمگر نکند کس؟! جز صبر ز جورت چه کند گر نکند کس؟!
2 گر خضر ببخشد قدح آب بقا را با خاک در دوست، برابر نکند کس
1 بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هست که شب فغان سگی در هر آستانی هست
2 دلم پر است، دم نزع شکوه تا نکنم؛ بپرس حال مرا، تا مرا زبانی هست!