1 گل ساخت ز شکل غنچه پیکانی چند تا حمله برد به حسن بر تو دلبند
2 خورشید رخت چو تیغ بنمود از دور پیکان سپری کرد سپر هم افکند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 از بس که کند زلف تو با روی تو ناز بیم است که از رشک کنم کفر آغاز
2 من بندهٔ بادی شوم ای شمع طراز کو زلف تو را ز روی بر دارد باز
1 ای تُنگ شکر چون دهن تنگت نی رخسارهٔ گل چون رخ گلرنگت نی
2 از تیر مژه این دل صد پارهٔ من میدوز و ز پاره دوختن ننگت نی
1 ایام بر آن است که تا بتواند یک روز مرا به کام دل ننشاند
2 عهدی دارد فلک که تا گرد جهان خود میگردد مرا همی گرداند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به