-
لایک
-
ذخیره
- شاعر
- عکس نوشته
- ثبت کامنت
- دیگر شعرها
1 هر خم زلف تو یک جمع پریشان دارد وه که این سلسله صد سلسله جنبان دارد
2 چنبر زلف تو گر نیست به گردون هم چشم پس چرا گوی قمر در خم چوگان دارد
3 سر نالیدن مرغان قفس کی داند آن که از خانه رهی تا به گلستان دارد
4 شد چمن انجمن از بوی خوشش پنداری که سمن در بغل و گل به گریبان دارد
5 با وجودی که رخ از پرده ندادهست نشان یک جهان واله و یک طایفه حیران دارد
6 بس که از الفت عشاق به خود پیچیدهست بر سر سرو سهی سنبل پیچان دارد
7 کاش یعقوب بدیدی رخ او تا گفتی فرقها یوسف من تا مه کنعان دارد
8 تا نرفتم ز در دوست نشد معلومم که سر کی طلب این همه حرمان دارد
9 تشنه لب کشت مرا شاهد شیرین کاری که لبش مشک ز سرچشمهٔ حیوان دارد
10 دوست را صبر دگر هست فروغی ور نه بوستان هم سمن و سنبل و ریحان دارد