1 مرا بس بود روز دیوان عام نبی و وصی نبی والسلام
2 دو ابروی او کرده جا در دلم که دیده دو شمشیر در یک نیام
3 دل از صحبت همگنانم رمید ز عرض کمال و ز طول کلام
4 به دوری که من گشته ام باده نوش دهن باز مانده ز خمیازهٔ جام
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چشم او آشیانهٔ دل ما حلقهٔ زلف خانهٔ دل ما
2 اشک ما حلقه ایست سربسته رازدار فسانهٔ دل ما
1 تهی کردم زاشک و آه امشب سینهٔ خود را زنقد و جنس خالی ساختم گنجینهٔ خود را
2 بیفزاید به قدر محنت و غم رتبهٔ دلها یکی صد می شود چون بشکنی آیینهٔ خود را
1 ساخت عکس عارضت رشک بهار آیینه را تا تو ره دادی بیفزود اعتبار آیینه را
2 گرد کلفت می نشیند بر دل از اندک غمی می کند آهی نهان زیر غبار آیینه را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به