1 از رفته قلم هیچ دگرگون نشود وز خوردن غم به جز جگر خون نشود
2 هان تا جگر خویش به غم خون نکنی هر ذره هر آن چه هست افزون نشود
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 یا رب ز قضا بر حذرم میداری وز حادثه ها بی خبرم میداری
2 هر چند ز من بیش بدی میبینی هر دم ز کرم نکوترم میداری
1 هر گه که دلم با غمت انباز شود صد در ز طرب بر رخ من باز شود
2 به زان نبود که جان فدای تو کنم تیهو چو فدای باز شود باز شود
1 در کوی تو صد هزار صاحب هوس است تا خود، به وصال تو، که را دسترس است
2 آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به