1 دی درویشی به راز با همنفسی میگفت کریم در جهان مانده کسی
2 از گوشهٔ چرخ هاتفی گفت خموش بوطالب نعمه را بقا باد بسی
اولین نفری باشید که نظر میدهید ✨
1 عشق تو دل را نکو پیرایهایست دیده را دیدار تو سرمایهایست
2 تیر مژگان ترا خون ریختن در طریق عشق کمتر پایهایست
1 تا رنگ مهر از رخ روشن گرفتهام بیرنگ او ببین که چه شیون گرفتهام
2 دریای من غذای دل تنگ من شدست دریای کشتیی که به سوزن گرفتهام
1 عشق تو از ملک جهان خوشترست رنج تو از راحت جان خوشترست
2 خوشترم آن نیست که دل بردهای دل در جان میزند آن خوشترست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به
دیدگاهها **