1 فرزند عزیز، قرةالعین کبیر بادات خدا در همه احوال نصیر
2 بپذیر به یادگار این نسخه ز من میکن نظری درو ولی یاد بگیر
3 میخواست پدر که با تو باشد همه عمر اما چه توان کرد؟ چنین بد تقدیر
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 امروز مرا در دل جز یار نمیگنجد تنگ است، از آن در وی اغیار نمیگنجد
2 در دیدهٔ پر آبم جز یار نمیآید وندر دلم از مستی جز یار نمیگنجد
1 هر که در بند زلف یار بود در جهانش کجا قرار بود؟
2 وانکه چیند گلی ز باغ رخش در دلش بس که خار خار بود
1 جانا، نظری، که دل فگار است بخشای، که خسته نیک زار است
2 بشتاب، که جان به لب رسید است دریاب کنون، که وقت کار است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به