1 همنشین بدان مباش که نیک از بدان جز بدی نیاموزد
2 خار آتش فروز سوختنی که ز گل جاه و شوکت اندوزد
3 عاقبت بر کند دل از صحبت وز برای گل آتش افروزد
4 خار کاتش بود بدوزنده آتش کشتنیش میسوزد
1 تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده است لرزه از عکس رخت، بر آفتاب، افتاده است
2 رحمتی فرما، که از باران اشک چشم من مردم بیچاره را، در خانه آب، افتاده است
1 جمال خود منما، جز به دیده پر آب روا مدار، تیمم به خاک، در لب آب
2 تو شمع مجلس انسی، متاب روی از من تو عین آب فراتی مده فریب سراب
1 بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد به غیر طره، پریشانیی، بدو مرساد
2 ز حضرتت خبری، کان به صحت است قرین سحر گهان، به من آورد، دوش قاصد باد