1 چو یاد آرم از آن ساعت که خرم طبع بنشستم لبم پر خنده، با یاران و با احباب همزانو
2 بر آرم آه سوز از دل، به صد زاری و پس گویم: عسیالایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 امروز مرا در دل جز یار نمیگنجد تنگ است، از آن در وی اغیار نمیگنجد
2 در دیدهٔ پر آبم جز یار نمیآید وندر دلم از مستی جز یار نمیگنجد
1 هر که در بند زلف یار بود در جهانش کجا قرار بود؟
2 وانکه چیند گلی ز باغ رخش در دلش بس که خار خار بود
1 جانا، نظری، که دل فگار است بخشای، که خسته نیک زار است
2 بشتاب، که جان به لب رسید است دریاب کنون، که وقت کار است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به