1 شمع چون پروانه را معدوم دید گفت باآتش که:ای نور الفرید
2 یا قتیل العاشقین،یا ذوالکرام یاقدیم النور، یامافی الظلام
3 مانده ام از جرم هستی شرمسار جرم ما را محو کن پروانه وار
4 چون تن پروانه یک بارم بسوز تاب جان دادن ندارم تا بروز
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 درد تو، که سرمایه ملک دو جهانست المنة لله که مرا بر دل و جانست
2 شهری همه بر آتش عشق تو کبابند من نیز برآنم که همه شهر برآنست
1 جگر پردرد و دل پرخون و جان سرمست و ناپروا شبم تاریک و مرکب لنگ و در سر مایه سودا
2 دوای خود نمی دانم، درین اندیشه حیرانم بیا، ای ساقی باقی، بیار آن باده حمرا
1 لب عالم منم،چه لب؟لب لب منکر این سخن مباش، «فتب »
2 عقل و جانم ربود و حیران ساخت این بود شاق عشق ونشائه حب
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به