1 می تواند در نظر نقش خیال یار بست آنکه راه خواب را بر دیدهٔ بیدار بست
2 دل نهان در گرد الفت کرده از اندک غمی بر رخ آیینه از آهی توان دیوار بست
3 می توانم کرد عرض حال دل از هر نگاه گر زبان شکوه ام را حیرت دیدار بست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ساخت عکس عارضت رشک بهار آیینه را تا تو ره دادی بیفزود اعتبار آیینه را
2 گرد کلفت می نشیند بر دل از اندک غمی می کند آهی نهان زیر غبار آیینه را
1 تهی کردم زاشک و آه امشب سینهٔ خود را زنقد و جنس خالی ساختم گنجینهٔ خود را
2 بیفزاید به قدر محنت و غم رتبهٔ دلها یکی صد می شود چون بشکنی آیینهٔ خود را
1 چشم او آشیانهٔ دل ما حلقهٔ زلف خانهٔ دل ما
2 اشک ما حلقه ایست سربسته رازدار فسانهٔ دل ما
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به