1 چون عشق تو عقل را گریبان بگرفت جادو ز تو انگشت به دندان بگرفت
2 سودای تو چون ملک دل و جان بگرفت چندانکه دلش خواست دو چندان بگرفت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 آمد شکسته دل شده با زلف پرشکن وقت رحیل من بر من دلربای من
2 دستش ز زل مشک پراکنده بر قمر چشمش ز اشک لاله روان کرده بر سمن
1 سه تحفه داد فراق دو زلف دوست مرا یکی دریغ و دوم حسرت و سوم سودا
2 سه نام یافتم از ساعت جدایی او یکی غریب و دوم غمگن و سوم تنها
1 بر روی آفتاب تو آن زلف تابدار ز آسیب باد سلسله گشته است آب وار
2 رخسار آبدار تو را رنگ آتش است زان رنگ دود داد بدان زلف تا بدار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به