1 چون لبت مصرکی خیزد نبات کز نباتت می چکد آبِ حیات
2 دوستانت ز آبِ حیوان بی نصیب تشنگان جان داده نزدیکِ فرات
3 صانع از روی تو شمعی برفروخت دفع ظلمت را میان کاینات
4 پیشِ نقشِ رویت ایمان آورند بت پرستانِ زمینِ سومنات
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 همت مجنون نکرد جز به حبیب التجا لاجرم اندر جهان نام ببرد از وفا
2 بوی عرق چین تو روح مرا هم چنانک پیرهن نور دل دیده ی یعقوب را
1 دوستان با جگرِ تشنه رسید آب حیات کوریِ مدّعیان را به محمّد صلوات
2 شکرِ حق را که نمردیم و رسیدیم به کام عاقبت هم اثری روی نمود از دعوات
1 دوش می دیدم که بودی در کنارم آفتاب داشتی بر کف گرفته تا به لب جام شراب
2 دوستکامی خورد و بر دستم نهاد و بوسه داد گفت امشب از لبم انصاف خواه و کام یاب
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به