1 چون چشمِ تو تیرِ غمزه محکم انداخت هر لحظه هزار صید بر هم انداخت
2 چون زلف تو سر بستگی آغاز نهاد سرگشتگیی در همه عالم انداخت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 درد دل من از حد و اندازه درگذشت از بس که اشک ریختم آبم ز سر گذشت
2 پایم ز دست واقعه در قیر غم گرفت کارم ز جور حادثه از دست درگذشت
1 تاکی باشم بستهٔ هستی بی تو افتادهٔ هشیاری ومستی بی تو
2 گر نالیدم ز تنگدستی بی تو قارون شدهام به زر پرستی بی تو
1 سهل است اگر کار مرا ساز دهی گاهم بنوازی و گه آواز دهی
2 چون عاشق دل شکسته را دل بردی چه کم شود ازتو گر دلش باز دهی
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به