1 چون سنگ وفا به دست گیرد بس شیشهٔ دل شکست گیرد
2 بد مست شدم ، مگو که واعظ آهنگ ترانه پست گیرد
3 از محتسب آمد این که در خلد مستم ز می الست گیرد
4 ما را چه زیان که بهر خود شیخ آن نامه که نیست هست گیرد
5 می داغ شود دمی که عرفی پیمانهٔ خود به دست گیرد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 من نگویم که درین شهر ستمکاری هست همه دانند که ما را به تو بازاری هست
2 حد من نیست که در پیش تو گویم سخنی دوست داند که مرا قوت گفتاری هست
1 من بلبل آن گل که گلابش همه خون است مرغابی آن بحر که آبش همه خون است
2 خونم به گلو ریز که بیمار محبت آشوب نشانست و به آبش همه خون است
1 یک شمه ز اصلاح می ناب گفتنی است با زاهدان سرودی ازین باب گفتنی است
2 هزگز شکست توبه ملولم نداشته است این نکته در میانه ی اصحاب گفتنی است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به