1 چون بر او عرض امانت شد به جهل خویش را فرزام هم دانست و اهل
2 دید مسجود ملایک خویش را هم معلم اسم پیش از پیش را
3 هم بر او کردند عرض اختیار راستی گفتا منم عالم مدار
4 پای پیش آورد و زانو برشکست بار سنگین امانت دوش بست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 می زدندی فاش بی اندازه تر کوس رسوایی بلند آوازه تر
2 آری آری عاشقان برحسن یار عاشقند و حسن باشد پرده دار
1 مخلصی از این مراحل باز جوی کار وهم و قلعه ی دل را بگوی
2 روح را بهر خلافت پادشاه جانب جسمانیان بنموده راه
1 علم تو جانا بجز تصویر نیست خود ببین تصویر جز تأثیر چیست
2 خود خیالت می توراشد صورتی سازد آن را بهر فهمت آلتی
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به