1 آذر کسان که با تو دم از شاعری زنند جغدند و جغد را نفس بلبل آرزوست
2 کی گربه پا بجرگ پلنگان نهد اگر از شخص شیر بر تن او در کشند پوست
3 گیرم ذباب، جلوه گر آید بشکل نحل؛ کو نیش بهر دشمن و، کو نوش بهر دوست؟!
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دمید از شاخ زرین گل، چکیدش سیمگون شبنم؛ عیان شد طلعت عیسی، فشاند از شرم خوی مریم
2 نفس زد صبح و، ز انفاسش، ادیم خاک شد جنبان؛ چنان کز نفخ روح آویخت جان در قالب آدم!
1 دلم، از بیکسی مینالد و، کس نیست دمسازش؛ چو مرغی کو جدا افتاده باشد از همآوازش!
2 همانا، نامهٔ قتل مرا آورده از کویی که خون میریزد از بال کبوتر وقت پروازش
1 چو رویت، لاله ی رنگین نباشد چو مویت، نافه یی در چین نباشد
2 مهی و، مه باین پرتو ندیدم؛ شهی و، شه باین تمکین نباشد!
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به