1 عوانرا آشنا مشمر تو روزی بتخصیصی ز تو بیگانه گردد
2 اگر در مهر او چون موی گردی ز بهر کندنت چون شانه گردد
3 عوانرا سگ نشاید گفت زیراک که گر سگ بشنود دیوانه گردد
4 سگی را گر دهی نانی تو گاهی همیشه او در آن خانه گردد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر چند مدتی شدم از روی اضطرار دور از جناب حضرت میمون شهریار
2 شاه جهان پناه که بر تخت خسروی یک تا جور ندید چو او چشم روزگار
1 صبح سعادت از افق خرمی دمید ساقی بیار باده که وقت طرب رسید
2 خیز آتش گداخته در آب بسته ریز یعنی که آبگینه ملون کن از نبید
1 این سعادت بین که باز اندر زمان آمد پدید وین کرامت بین که ناگه در جهان آمد پدید
2 شد فروزان از سپهر سروری ماه دگر وین جهان پیر را بخت جوان آمد پدید
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به