1 آصف کفایتا لطف و رافتت با آنکه طبع بنده لطیف است چون کنم
2 از درد چشم نیست مجال ترددم لیکن حضور خواجه شریف است چون کنم
3 بربستهام دو دیده به عزم درت ولی سرما قوی و دیده ضعیف است چون کنم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هست آرام دل، آن را که دلارامی هست خرم آن دل، که در او، صبری و آرامی هست
2 بر بنا گوشش اگر دانه در بینی باز مشو آشفته، که از غالیه هم دامی هست
1 درون، ز غیر بپرداز و ساز، خلوت دوست که اوست، مغز حقیقت، برون از همه پوست
2 دویی میان تو و دوست هم ز توست، ار نی به اتفاق دو عالم یکی است، با آن دوست
1 خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است دلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است
2 به تیر غمزه، مرا صید کرد و میدانم که هیچ صید بدین لاغری، نیفکندست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به