1 ای دوست! که از دوستیت با دل خوست با دل منشین، که دشمن جان من اوست
2 منعت کنم ار ز صحبت دل چه عجب؟! نتوانم دید صحبت دشمن دوست!
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 قاصد، از ننگ زمن نامه بجایی نبرد ور برد، نام چو من بیسر و پایی نبرد!
2 حال آن بنده چه باشد، که چو آزاد شود جز در خواجه ی خود، راه بجایی نبرد
1 ز دشمنی بمنت، روزگار نگذارد که ظلم گلچین، گل را بخار نگذارد
2 تو ساده لوحی و، اغیار در کمین که تو را کنند رام، مگر روزگار نگذارد
1 صید کنان میروی، ای صنم صید بند؛ گر خوشی از صید ما،این سر ما، این کمند
2 ما همه شیرین پرست، لیک دریغا که هست کوکب فرهاد پست، اختر خسرو بلند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به